تبليغاتX
همیشه راهی هست
 

اين هفته چندتا فيلم ديدم، يکيش بود “Ameros Peros” اگه مکزيکي بلد نيستيد، سعي نکنيد ترجمه اش کنيد، مي شه “ love is a bitch”. من که نفهميدم چي مي خواهد بگه، اگه مي دونيد به من هم بگيد.

يه جمله هم از مارک تواين راجع به عشق: " از عشق متنفرم چون يک بار عاشق شدم و مادرم رو فراموش کردم." وقتي که از يک نفر جمله اي رو نقل قول مي کنم دلم نمي آد از نيچه چيزي نگم: "شما چيزي هستيد که مي گيد نيستيد."

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:39  توسط علیرضا  | 

تصمیم خودم رو گرفتم.

امید اصلا چیز خوبی نیست. چون منجر به انتظار می شه و انتظار بدتر از جهنمه!!!

امیدوارم دچارش نشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:14  توسط علیرضا  | 

 

بهانه براي ترک کارهايي که انجام مي ديم ولي نمي تونيم تموموشون کنيم فراوووووووووووووونه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:29  توسط علیرضا  | 

 

ديشب دوستان قديم دلم رو شاد کردند، بردند منو به پياده روي وليعصر، از سر دمشق تا بزرگمهر. شيرين ترين دوران جوانيم رو با دوستهاي هم اتاقي ام داشتم؛ بهترين هم اتاق ها و داشتم. خاطره هاي خوبي رو زنده کردند. خوبي خاطره اينه که خوبش مي مونه و بدش فراموش مي شه، خوبه که مي شه فراموش کرد.

از هم اتاقيهام ممنونم، بچه ها دلتون سبز.

پ ن (1). جواب دوستم صرير: .

پ ن (2): اين مدت سرم خيلي شلوغ بود، به فکر تغييرات اساسي هستم آقا مرتضی(2).

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:8  توسط علیرضا  | 

فردا روز تولدم، پارسال هم همچين روزهايي بود که متولد شدم.

امشب توسط اطرافيانم عجيب غافلگير شدم، اصلا انتظارش رو نداشتم.

از همه شما متشکرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:38  توسط علیرضا  | 

مدتي پيش مي خواستم بنويسم ولي مرا از جبر چهارشنبه گريزي نيست.

همين موقعها بود که من از او تنها شدم و با او آشنا شدم. او خوب بود و راست ترين حرفها سهمش هر چند که باورش نکند. اما او بود که رنگ داد به ثانيه و سبز کرد حجم خالي مرا، رنگي بود در سياهي که سفيد مي شود. از اون روزها يک دور قمري گذشته.

شيرين ترين تشکرها و دوست داشتن ها تقديم به او که مرا بي لبخندش رنگي نيست.

يک من من دارد من او مي شود.

حالا پيدا کنيد او فروش را!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:54  توسط علیرضا  | 

امروزه ما آدمها حرف همدیگه رو نمی شنویم یا نمی فهمیم.

بعید می دونم نشنویم. شاید خیلی تو خودمون غرقیم.

شنیدن یا نفهمیدن مساله این است!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:36  توسط علیرضا  | 

کمی بیشتر اگه به اطرافم دقت کنم و به صداها بیشتر گوش بدم، یادم میاد که پارسال همین موقع ها یه جای دیگه بودم. خیلی نزدیک به خدا، ولی امروز همه چیز خیلی فرق کرده، خیلی خیلی دور.

س ۱- همه چیز از یه اتفاق شروع شد، یه چیزی مثل تقلب.

س ۲- اینم جایی خوندم دیدم جالبه:

بسی حقه دیدم در این سال سی// تقلب ندیدم بدین خالصی

س ۳- اینبار باید برای همیشه تکلیفم رو با خودم معلوم کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:29  توسط علیرضا  | 

چشمانم را تاب خيره شدن به چشمان خونينت نيست،

تو و بيست ستاره ديگر ندايي بر اين خفته چندی بوديد،

که خواب در چشمان ترتان شکسته بوديم،

يادتان سبز سبز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:28  توسط علیرضا  | 

 

خسته ام از این دوری که می زنم.

از این دایره ای که هر صبح آغاز می کنم و هر شب در همان نقطه شروع تمام.

یه دفعه یاد این عبارت افتادم که " هدف انسانها رسیدن به کمال و قرب الهی است"!!! فقط به درد تست زدن و نمره گرفتن می خوره.

خسته ام از این سکون ناگهانی، رودی که به مصلحت  مرداب شد.

انتظار کشنده پایان دور.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:45  توسط علیرضا  |